تبليغاتX
سینماگران - گفتگوی اختصاصی با بهروز وثوقی درباره غربت و مسافرت...

سینماگران

سینما و تئاتر

<< زندگی نامه من، نامه من به شماست >>

در اول کتابش نوشته زندگی نامه من، نامه من به شماست... !

مانند نامه یک دوست به دوستان خود. نامه ای به وطن که سال هاست از دامن پر مهرش دور افتاده ولی آن را همیشه در عطر گل های گلخانه خاطرات زندگی اش حس می کند. او ستاره بزرگ سینمایی است که به صورت سیاه و سفید در خاطرات باقی مانده و هرگز فراموش نمی شود.

اول بار به بهانه لوکیشن فیلم های قدیمی با او تماس گرفتم که خاطرات زیادی از بازارچه نواب (محل ساخت قیصر)، خیابان خانقاه (گوزنها)، خیابان ظهیرالاسلام (ممل آمریکایی)، جاده چالوس (همسفر)، که برایم تعریف کرد. بعد عکس ها را برایش فرستادم همان روزها طی تماسی که با هم صحبت می کردیم درباره عکس ها پرسیدم، جواب داد با دیدن عکس ها و وضعیت امروزشان که لوکیشن فیلم های قدیمی بودند دچار بغض شدم و گریه امان نداد. انگار تو قصد نابودی مرا داری. حق دارد آدمی در غربت با یادها و خاطره ها نفش بکشد، چه برسد به این که تصاویر آن خاطرات گم شده در غبار، پیش رویش بگذاری. تمام بچه های امروز محل امام زاده یحیی و زیر بازارچه نواب با خاطرات قیصر زندگی می کنند.

راجع به کتاب خاطرات پرسیدم و این که این کتاب را نمی توان به عنوان کتاب خاطرات بهروز وثوقی قبول کرد. این بیشتر فرهنگ فیلم های بهروز وثوقی است تا خاطرات. می گوید که تلاش خودمان را کردیم، اگر چه با حرف تو موافقم انشاالله سری بعد، ولی توجه داشته باش که همین کتاب را اجازه ندادند در ایران چاپ شود تا دوستداران و علاقه مندان به سینما آن را بخوانند.

می گویم آقای چنگیز جلیلوند از شما دلگیر بود که چرا نامی از او در کتاب خاطرات نیامده. (البته حق با جلیلوند بود چون در اکثر فیلم های بهروز به جای او حرف زده) می گوید، وقتی در غربت که افتادیم به دیدنش هم رفتم ولی از یک چیزی ناراحت شدم. او همیشه به جای من بر فیلم ها حرف می زند و به قول خودش برای من کاراکتر خاصی ایجاد و دوبله می کرد. در حالی که خود من هم دوبلور بودم. بعدها متوجه شدم او همین کاراکتر و حرف زدن را به جای هنرپیشه های دیگری هم دوبله می کند که سری کاری محسوب می شود و به قول معروف دوبله اختصاصی نیست. سر همین مسائل این دلگیری ها وجود دارد، با این حال او هنوز دوست عزیز من است.

از کنسرت های گوگوش در آمریکا جویا می شوم و این که تمام هنرمندان و چهره ها در این کنسرت ها حاضر شدند ولی بهروز وثوقی به هیچ کدام از این کنسرت ها نرفت، جواب داد: هر خواننده ای که کنسرت می دهد، آن فضا متعلق به اوست. یادم هست یک شب در کنسرت ابی حاضر بودم وقتی او اعلام کرد که من در سالن هستم، فضا بهم ریخت و همه می خواستند با من عکس بگیرند به این خاطر هست کمتر در کنسرت ها شرکت می کنم. البته بگویم که کنسرت های دوستان خوبم را خواهم رفت.

در حین این صحبت ها بهروز وثوقی از تهران و ایران می پرسد و می گوید دلم برای تهران و ایران تنگ شده. یاد خاطره ای از فیلم قیصر افتاده و می گوید: یادم هست آن حمام نواب یک جای مخروبه و بلا استفاده بود، یک ماه طول کشید تا آن را برای فیلم برداری آماده کردند. علاوه بر دوش، خزینه هم داشت و من تا به حال حمام خزینه دار ندیده بودم. یک شب بچه های گروه آن را پر از آب کردند و ما در خزینه حمام کردیم. از این دست خاطرات زیاد است، یا همان فیلم رضا موتوری، آن دیوانه خانه و آن خانه بزرگ یک جا بود و اینجا هم خانه سرایداری را تبدیل به آن دیوانه خانه کردیم که برای فیلم استفاده شد. او از خاطرات می گوید و از حال و هوای تهران می پرسد من مانده ام چه بگویم ولی امیدواری می دهم که به این زودی ها دیدارها تازه می شوند.

حرف را به فیلم هایش می کشانم و این که امروز چه نظری راجع به آنها دارد، می گوید: مردم تمام فیلم های مرا دیده اند و مردم بهترین داور برای آثار من هستند. آثاری به نام قیصر، داش آکل و گوزنها که به این شخصیت ها جان داده اند. حالا تصور کنید اگر بهروز وثوقی در این فیلم ها نبود چه می شد.

در میان این اشاره نظر مردم ادامه می دهد هنوز با مردم خوب کشورم از طریق ایمیل، نامه و تماس دارم و تمام نظرات آنها را در مورد فیلم هایم از زبان آنها می شنوم.

اشاره می کنم که امروز بعضی از آن فیلم ها کپی شده و دوباره ساخته می شوند، می گوید: این که این روزها فیلم های جدید را از روی فیلم های قدیمی کپی می کنند و می سازند، فیلم های ضعیفی است و دارای چارچوب ممکن نیست. فیلم هایی که حتی قابلیت 2 بار دیده شدن را هم ندارند. آن زمان تمام فیلم ها از روی شناخت، آگاهی و بیشتر رفاقتی ساخته می شد، فیلم هایی که از دل و جان در آنها کار می کردیم.

یادم هست برای فیلمی به دزفول رفته بودیم (فرار از تله)، من به عنوان بازیگر دوربین را روی کولم می گذاشتم و با توجه به مقعیت جغرافیایی دزفول که کوه پایه ای است تا آن بالا می بردم، با این شرایط آن فیلم ها ساخته می شد.

درباره رابطه اش با دوستان قدیمی اش می پرسم. از دست دوستان دوبلورش و بعضی از هنرمندان شاکی است که هیچ کدام از آنها مانند منوچهر اسماعیلی و منوچهر والی زاده که ادعای رفاقت هم دارند در این 30 سال یادی از رفاقت های گذشته نمی کنند و نامی از او نمی برند. که اتفاقا اولش در دوبله با آنها همراه بودم و بعد وارد سینما شدم. اگر چه باید یادی از مهدی مصیبی سیرا فیلم کنم. یک روزگاری هوای او را خیلی داشتیم و بارها هنگام بدهی و ورشکستگی اش کمکش می کردیم. مثل فیلم دشنه که با تمام هنرپیشه ها قرار گذاشتیم بعد از پایان کار دستمزد بگیریم. یا فیلم همسفر مسعود اسداللهی را پیش او بردیم و قرار داد بست آن وقت این آقای مصیبی می آید بعد از انقلاب رایت تمام فیلم هایش را با قیمیت کمی به مرتضوی می دهد خوب اینها را باید اول به ما پیشنهاد می داد. به هر حال فیلم های من بود و طبیعتا من خودم دنبال آنها بودم. به هر حال از این مسائل زیاد است.

یا مثلا مصاحبه ای از جمشید مشایخی را در شبکه جام جم ایران دیدم برایم عجیب بود که طی تعریف کارنامه کارهایش فقط به سوته دلان و علی حاتمی اشاره کوچک کرد و هیچ حرفی از همکاری هایش با من نگفت در حالی که طی تماس ها و ارتباط هایی که با هم داریم همیشه افسوس گذشته ها را می خورد و می گوید ای کاش شرایطی ایجاد شود برای یک بار هم که شده دوباره در یک فیلم با هم باشیم، انگار معذوریت داشت از من بگوید.

نظر بهروز را در مورد هنرمندان امروز ایران جویا می شوم به بازی مرحوم خسرو شکیبایی و پرویز پرستویی اشاره می کنم و با بردن این نام ها یاد آور می شود سینمای امروز ایران را هم دنبال می کنم من 30 سال است که اینجا زندگی می کنم. داخل هیچ دسته بندی نشده ام و به کسی هم فحش نداده ام، خوصله این کارها را نداشته ام ولی در این مدت هم کسی سراغ ما را نگرفت که اینجا چه کار می کنم. از عشق خود به سینما دور افتاده ام، هیچ امیدی هم به سینمای اینجا نداشته ام. اینجا خودشان چیزی نزدیک به 150 هزار بازیگر دارند و برای کارهایشان از بازیگران چشم آبی خود استفاده می کنند و به غیره و غریبه راه نمی دهند، پیشنهادی هم اگر باشد ضد کشورت است که نمی توانی قبول کنی. آن وقت با این موارد نمی توانم به ایران بیایم و کتابم هم در ایران چاپ نمی شود. من دیگر در فکر ایران نیستم (بهروز وثوقی دچار احساسات شدید شده و بغض گلویش را گرفته و همان دردی که ما را هم مبتلا می کند) سکوتی سنگین برای لحظه ای حاکم می شود. مانده ام او چه کار کرده، چه گناهی مرتکب شده که چنین تاوان می دهد. آیا در این سرزمین پهناور جایی برای یک آدم نیست، آدمی که اهل همین جاست. هر ثانیه اش بی فکر ایران نیست، در غربت مانده، او جای چه کسی را تنگ می کند، مگر او اسطوره نیست، مگر نه او قیصر مردانگی بود و سید گوزنها که با هر بازی قیامتی در خاطره ها کرده. درباره کتاب خاطرات هم می گوید: اگر چه کامل نیست و کار دارد، ولی نیز به چاپ دوم رسیده و با کمی تغییر و تحول چاپ خواهد شد.

 

صحبت را از هنرمندان به اجرای از ماهواره با عشق و اجرای نوروزی آن در دبی می کشانم و می گویم چه شد که تصمیم گرفتید عید امسال در دبی باشید، جواب می دهد به هر حال دلم برای ایران و هموطنانم تنگ شده. انگار دیگر آن سرزمین را نمی بینم و از ما دیگر گذشت. سر همین تصمیم گرفتم برای دیدار با هموطنانم به دبی بیایم. یادمه سال گذشته به هنگام زمستان با همین نمایش به دبی آمدیم، همان جا جوانی را دیدم که سربازی نرفته و پایان خدمت نداشت، سند خانه پدری اش را گرو گذاشته و پاسپورت گرفته بود تا به دیدن من بیاید با این مسائل من چطور می توانم قید هموطنانم را بزنم.

شاید خیلی ها بگویند که بهروز به خاطر پول تن به این کار داده، خوب در جواب آنها باید بگویم که من اگر به خاطر پول بود پیشنهاد بازی در فیلم های ضد ایرانی را که در این جا ساخته می شد را قبول می کردم. مثلا همان فیلم بر بال عقاب ها که برت لنکستر در آن بازی می کرد. می دانید از بابت این فیلم ها چه پیشنهاد مالی می دادند ولی چون ضد ایرانی بود قبول نکردم. یا همین اخیرا فیلمی درباره سنگسار در ایران که پیشنهاد مالی شان عالی بود و باز هم به خاطر مردم خوب کشورم قبول نکردم چون هیچ وقت نمی توانم در یک فیلم ضد ایرانی بازی کنم و چهره کشورم را بد نشان دهم. یادت نرود این مردم درست است که مرا دوست دارند ولی مسئولیت بزرگی را هم روی شانه من گذاشته اند و من باید به خوبی از آن محافظت کنم. حالا با توجه به این مسائل و سی سال غربت و مصادره اموالم با دست خالی در این جا گرفتار آمده ام و زندگی باید بچرخد. از این بابت در این گونه نمایش ها با دیگر هنرمندان ایرانی همکاری می کنم.

+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعتتوسط سینماگران ایران | |